رفتو چشمم را برایش خانه کردم...
بر نگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم...
بر نگشت
شب شنیدم زاهدی گفت:او افسانه بود
دروفایش خویش را افسانه کردم...
برنگشت
شوق عشقم را که روزی میربود از او قرار
تا سحر گاهان برایش موعظه کردم...
تا درآن غربت نسوزد از غم بی هم دمی
تارو پودم را بر او پروانه کردم...
برنگشت
این منه مسجد نشین عاشق سجاده را
مدتی هم، ساکن می خانه کردم...
بر نگشت
چون بداند در ره او با کسانم کارنیست
خویش را بادیگران بیگانه کردم...
بر نگشت
رفتو چشمم را برایش خانه کردم...
بر نگشت
بس دعاها از دل دیوانه کردم...
بر نگشت
عاقبت هم در امید اینکه بر میگردد او
عالمی را، در غمش ویرانه کردم...
برنگشت
نظرات شما عزیزان: